نظر علي الطالقاني
181
كاشف الأسرار ( فارسى )
گفت و اللّه قدر اين مرد را مىدانم و مرتبهاش را مىشناسم اگر كار خود را به او واگذاريد شما را بر مهجّهء بيضاء و راه حقّ بدارد ، گفتند پس چرا به او نمىدهى ؟ گفت نمىخواهم كه اين كار در زندگى و مردگى به دوش من باشد . 189 در غير آن روز گفت نبوّت و خلافت را براى بنى هاشم جمع نمىكنم . و به روايتى ، گفت كم سنّ است . 190 بر صاحبان هوش ظاهر مىشود كه حضرت با ايشان در يك طريقه بودند يا آن سه در طريقهاى بودند و حضرت در طريقهاى و طريقهء ايشان موافق كتاب و سنّت بود يا طريقهء حضرت ، و با اين اختلاف طريقه ميان ايشان و حضرت دوستى بود يا كمال بغض و عداوت . و لكن مع ذلك به جهت تسويه و رفع گله و شكوه به نقل قليلى از حقّ اليقين مجلسى ( قدّس سره ) قناعت مىنمائيم به ذكر دو مبحث . اوّل آنكه جمع كرد مردم را بر قرآنى كه زيد بن ثابت جمع كرد ، براى آنكه عثمانى بود و دشمن امير المؤمنين ( ع ) بود و چون خواست مناقب اهل بيت و مثالب اعداى ايشان را از قرآن بيندازد ، او را براى جمع قرآن اختيار كرد . و به اين سبب قرآنى كه حضرت امير المؤمنين ( ع ) بعد از وفات حضرت رسول ( ص ) جمع كرد ، با آنكه اعلم خلق بود به كتاب و سنّت رسول ، قبول نكردند . و چون عمر خليفه شد آن قرآن را از حضرت امير ( ع ) طلبيد كه آنچه خواهد از آن بردارد و آنچه خواهد باطل كند ، حضرت نداد و فرمود مسّ نمىكند آن مصحف را مگر مطهّران از فرزندان من ، و ظاهر نمىشود تا قائم از اهل بيت من ظاهر شود و مردم را به خواندن و عمل كردن به آن بدارد . خلاصه چون عثمان خواست كه قرآن را جمع كند ، زيد بن ثابت را امر كرد به جمع كردن ، و قرآنهاى ديگر كه عبد اللّه بن مسعود و ديگران داشتند به جبر گرفت و سوزانيد ، بعضى گفتهاند در ديگ جوشانيد بعد از آن سوزانيد ، تا كسى را بر آنها اطلاع نباشد . و يك سبب زدن ابن مسعود همين بود كه به تسليم قرآن خود به ايشان راضى نمىشد ، آخر به آن خفّت و اهانت از او گرفتند و سوزاندند . و مصحفى كه الآن در ميان است و مشهور به مصحف عثمان است نسخهاى است كه از آن برداشتهاند . و چون اين خبر به عايشه رسيد گفت اقتلوا حرّاق المصاحف 191 يعنى بكشيد بسيار سوزانندهء قرآن بسيارى را . و هويدا است كه اين عمل عثمان از چند جهت كفر و شرك و بغض و عداوت او را نسبت به خدا و پيغمبر ( ص ) و اهل بيت و دين و قرآن مىرساند و حكايت مىنمايد . 192 دوّم آنكه ظلم و ستمهاى او و هرج و مرج و بدعتهاى او به جائى رسيد كه كبار